۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

دري كه هيچوقت باز نشد!!

حتما این در باز میشه و تو با اون چشمای غمگینت من رو که آروم زیر پتوخوابیدم نگاه میکنی..نمیدونی این پتو داره آتیش میگیره..نمیدونی ..
نمیدونی که ته دلم میدونم این در هرگز باز نمیشه..
____________________________________________________________
اين رو واسه تو نوشتم..همون موقعها ..!يادت مياد؟؟قول دادي در رو باز كني واسم نوشتي ديدي در باز شد؟؟
نميدونم چه خبره تازگيا تو دنيا...چرا من دارم سقوط ميكنم و نميبينم كسي باهام بياد اين پايينا.؟؟
منتظرم واسه هيچي يه هيچي بزرگ...
نميدونستم پشت اين در جز هيچي بزرگ هيچ نيست.
.
.
....
قاطي كردم سيگارو سرو ته روشن ميكنم..مثل احساسي كه سر و ته سوخت ..من تهش بودم
.
.
.
.
.
تازگيا ميخندم از نبودنت...پير شدم مرد!!حال تو چطوره؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر