يك بار كسي به من گفت :ميبينم روزي رو كه تو خيابونها آواره ميشي..يك سال گذشته و من حيرت زده نور چراغهاي خيابونها رو ميبينم كه با سرعت از جلوي چشمم رد ميشن..من به زماني فكر ميكنم كه از دست رفت ..خيابونهايي كه جزو زندگيم شدن ...چه آرزوي بدي كرد برام اون دوست..چه ارزوي بدي كردم برات مرد..هرطورم كه فكر كني خيلي زود دير ميشه..
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر