شادی تو بی رحم است و بزرگوارنفست در دست های خالی من ترانه و سبزی استمن برمی خیزمچراغی در دستچراغی در دلم.زنگار روحم را صیقل می زنماینه ئی برابر اینه ات می گذارمتا از توابدیتی بسازم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
جسارت نشود به خودم و خودت ولی خيلی دور شده ام
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر