۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

مردي كه يك شب خواب آغوش مرا ديد


باد ميوزد از دريچه هاي ذهنم
سرد است و ميچپم زير پتويي
كه بوي ناي ميدهد
ناي مانده اي از پاكي معصومانه ات
نقش تن نحيفت بر اين تخت خواب مفلوك
تنها بهانه براي خوابيدن
من به پوچي عشقت نزديكم
به افقهاي فراموشي
مردي كه يك شب خواب آغوش مرا ديد
و تنش دغدغه اي آرام بود براي بوسيدن
ميدانم
شعرم را نميخواني
نامم را نميداني
من مانده ام و صداي اين غريبه غمگين
من به هيچ نزديكم
به پوچي رقيق زنانگيم
با حسي پر از راندگي تقدس
و بازي نتهاي صدايت
با چشمان عاشقي كه صدايت را از برند
وتزوير من با آرامش فراموش شده
مهربانيهايت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر