۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

خاطرات پشت پرده اي

چند مدت پيش دوستي برام از خاطره اي تلخ گفت ..از خيانت دوستي كه با حرفهاي قشنگ عشقي رو ازش ربوده بود...تو عالم دوستي درد و دلي بود صادقانه ..و چه غم انگيز...خنديد و گفت خودم هم نفهميدم چرا اين رو بهت گفتم...ولي نميدانست كه فهميدم كه پشت اين خاطره بيربط ترسي پنهان شده ترس از خائن به نظر اومدن...دختر هوس راني رو جاي خود نشاندن... و چه غم انگيز كه محبت من رو اشتباه برداشت كرده بود..انگار نه انگار همه چيز اشتباهه ..همه جايين كه نبايد باشن..آدمها به هم خيانت ميكنن!! وقتش كه برسه همه خيانت ميكنن!..فقط قيمت عقل و دلشون با هم فرق ميكنه...يكي خودش رو به دو تا جمله شاعرانه ميفروشه.. يكي هم مثل من به هيچي بزرگ.....يادم رفت بهش بگم كه چقدر متاسفم!!..:
متاسفم از اين كه اشتباهي فهموندم خودم رو ...متاسفم كه كاري كردم فكر كني دو جمله زيبا زيبايي انسان بودن رو از ذهنم محو ميكنه ..متاسفم و از طرف همه مردم دنيا عذر ميخوام كه هوس رو جاي عشق گذاشتن..حرف آخرم اينه.. .خلايي كه تو ذهنمه با هيچ مردي پر نميشه عزيز..مطمئن باش
پ.ن: شايد وقتي همه دختراي دنيا رو توي گونيت به دريا ميريزي يكيشون يه چاقو دستش باشه...
پ.ن:روشن فكري هم بلاي جون ماها شده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر